تبليغاتX
صفحه خانگی پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست

Free JavaScripts provided
by AvAr

هیچ بزرگ

 

نمایشنامه مونولوگ

دوست عزیزم زمان ممتده و هیچ سکته ایی در هیچ روزنه ایش پیدا نمیکنی

 

( صحنه بزرگ بسیار بزرگ بسیار بسیار بزرگ  انقدر بزرگ که در هیچ سالن آمفی تئاتری حتی یک سالن سفارشی هم جایی برای اجرای این نمایش نباشد تمام زمین صحنه باید سرامیک سفید درجه دو باشد صحنه شاید اتاق من . )

نور می آید و صدای دست زدن جمعیتی که به دلیل دور بودن از صحنه نمی بینمشان به گوش می رسد  مردی با کت و شلوار سفید  در وسط صحنه ایستاده است و از چشمهایش که به زمین خیره شده است و سکوتش می توان فهمید که دیالوگش را فراموش کرده است ( سکوت طولانی ) صدای تک سرفه یک تماشاچی به گوش می رسد و بعد گلویش را صاف میکند مرد آرام سرش را بر میگرداند و به پشت صحنه از زیر چشم نگاه میکند اما تا جایی که چشمش می رود چیزی نمی بیند

( نمای مدیوم بازیگر )

بازیگر : فکر میکنم  دیالوگ و فراموش کردم

( نمای کلوز آپ کارگردان )

کارگردان : (مردی مسن که صورتش پر از چین و چروک است آنقدر پر چین که نمیتوان تصور کرد ) (سکوت می کند)

( نمای مدیوم بازیگر )

بازیگر : (در سرش درد می پیچد)

( نمای کلوز آپ کارگردان )

کارگردان : (مردی مسن که صورتش پر از چین و چروک است آنقدر پر چین که  دیگر میتوان تصور کرد )  خب ازشون عذر خواهی کن

( نمای مدیوم بازیگر )

بازیگر : از کیا ؟

( نمای کلوز آپ کارگردان )

کارگردان : از تماشاچی ها

( نمای مدیوم بازیگر )

 بازیگر : (سکوت

فاب را خالی میکند و میرود که از تماشاچی ها عذر خواهی کند  . . .

 

(در صورت اجرا باید نمای کلوز آپ و مدیوم دیده شود)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 3:22  توسط ALIREZA | 
 

حالم که بد میشه حرفای بی ربط میزنم دستام عصبی بالا پائین میشن و میخندم و میخندن آدما بهم, میخوام بگم, بگم که بهم نخندین من مریضم, ولی خودمم دارم میخندم . . .

دیروز صبح که بیدار شدم دست چپم خواب رفته بود و روی کتفم جای ملافه مونده بود یه احساس لوس بهم دست داد که زنگ بزنم به مادرم ازش بپرسم اگه دست چپ آدم خواب بره یعنی چی گوشی و برداشتم شمارشو گرفتم تلفن و برداشت

- الو  

- الو سلام مامان

- الو . . .

- سلام مامان منم پسرت

 - . . . (گوشیو گذاشت)  

حس بدی بهم دست داد که اصلاً چرا زنگ زدم که بخواد گوشیو قطع کنه شاید صدامو نشنیده بود اما اصلا نمیخواستم این فکر و بکنم که صدامو نشنیده میخواستم بهونه بگیرم درست مثل بچه ها شده بودم بغل میخواستم بغل یه زن حالم خیلی بد بود یه لحظه به خودم گفتم لباسامو بپوشم با قطار برم شهری که قبلاً زندگی میکردم  زن صاحبخونه آدم مهربونی بود و هر وقت که منو می دید دست میکشید روی سرم و منو پسرم صدا میکرد میتونم برم اونجا و با این بهونه که سالهاست ندیدمش بغلش کنم احتمالا توی همون چند لخظه احساس خوبی بهم دست میداد و اونم حتما از این کار خوشش میومد ولی تا اونجا حدود 8 ساعت راه بود اگه در طول این سفر این احساسم و از دست میدادم چی ؟  اونوقت میشد 16 ساعت بیهوده روی صندلی صفت قطار نشستن و پول بلیط و بعدش مطمئناَ خودمو سرزنش میکردم, از تصمیمم منصرف شدم گفتم برم دستشویی بعضی وقتا اینجوریم البته ببخشیدا ولی خوب چون امتحان کردم نتیجه گرفتم میگم وقتی احساس های عجیب دارم میرم دستشویی, بعد که میام بیرون حالم عوض میشه حالت عادی تری پیدا میکنم .

از دستشوئی که اومدم بیرون احساسم قوی تر شده بود و سرم داغ شده بود دلم میخواست بزنم بیرون و اولین زنی و که دیدم بغلش کنم آره فکر خوبی بود توی چند لحظه کتمو روی لباس خوابم پوشیدم و از در زدم بیرون پله هارو سریع رفتم پائین چند تا پله که مونده بود که به در آپارتمان برسم مرد همسایه درو هل داد و در حالی که دست دختر بچه ش و به زور میکشید چند تا با دست دیگش زد تو سر دختر من نا خود آگاه برگشتم بالا توی پله ها پام سر خرد اما خودمو جمع و جور کردم ولی سر و صدا زیادی راه افتاد بالاخره رسیدم توی آپارتمان و درو بستم , نفس نفس میزدم و میدونستم که صورتمم قرمز شده نفسم که جا اومد تازه فکر کردم که چرا برگشتم گفتم شاید به خاطر وضع لباسام خجالت کشیدم بعد گفتم که نه اگه قرار بود خجالت بکشم که با این لباسا نمیرفتم من ترسیده بودم ترسیده بودم که با بغل کردن یه زن منم کتک بخورم آه خدای من چه ترس فوق العاده ایی آره ممکن بود به خاطر بغل کردن یه زن کتک بخورم .

حواسم نبود اما داشتم کلافه تو خونه قدم میزدم گفتم بزنم از خونه بیرون اما کجا برم هر لحظه ممکن بود توی خیابون یه کارعجیب بکنم بلند تو خونه داد زدم خوب خوب خوب میرم سینما میرم تئاتر خوب میرم یه نمایش کمدی اونجوری میشینم رو یه صندلی و حواسم بیشتر به خودمه احتمالا توی نمایش با یه زن که کنارم میشینه ارتباط برقرار میکنم یا شاید بتونم دستمو روی دسته صندلی قرار بدم اونوقت توی لحظه ایی که داره میخنده حواسش نباشه و دستشو روی دستم بذاره , لباسامو روی لباس خوابم پوشیدم و به خودم عطر زدم از در زدم بیرون چند تاخیابونو باید پیاده میرفتم تا به خیابونی برسم که همیشه چند تا نمایش کمدی برای اجرا هست , من کاملاَ آگاهانه نمایش کمدی و برای انجام کارم انتخاب کردم به این دلیل چون آدمهاییکه به اینجور نمایش ها میان آدمهای زیاد جدی نیستن یه تعداد آدمهایی که خوب تازه از نظر مالی یه ذره وضعشون بهتر شده و فکر میکنن برای شخصیتشون خوبه که فردا توی مهمونی فامیلی در حالی که دارن نقدهای احمقانه مذهبی میکنن وسط حرفا به این نکته اشاره کنن که اتفاقاً دیشب توی سالن نمایش اتفاق جالبی افتاد , اصولاَ این آدمها حوصله دیدن تئاتر های جدی و ندارن من خودم تئاتر و بیشتر از سینما دوست دارم البته باید بگم که خیلی وقتها هم از خیلی تئاترها سر در نمیارم و از این احساس که آدم متفکری باشم خوشم میاد دیگه رسیده بودم توی خیابون نمایشهای کمدی خیابون داشت کم کم شلوغ میشد . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 0:27  توسط ALIREZA | 
 کاملا واقعی

رو تختم دارم تو استخر خفه میشم که بدنم خشک میشه و کسی هلم داد پائین تو راه که احساس خودمونی بودن با یه ناشناس کردم برخود یه مشت و با موژه هام حس کردم و نگاهم به اطراف تغییر کرد وهمه حرکت ها رو آهسته دیدم

من که حالم خوبه چرا تو بیمارستانم

سیگار افتاد از دستم زمین پاهای جدیدمو دیدم تعجب که کردم یه مرد در گوشم  فریاد کشید داره از گوشت خون میچکه  که هوا سرد شد و تو کافه یه گروه لزبین سمت هم چاقو کشیدن من از ترس صدام قطع شد و وقتی وصل شد داشتم تو یه چاله برای جمعیت انبوهی به زبون فرانسوی از فقدان واژه در زبان مایایی صحبت میکردم  که یه افسر ناتو از بالای چاله فریاد کشید بگیرمت  . . .  . . . میکنم و بعد جمعیت انبوه از جیباشون چاقو های میوه خوری در آوردن و محکم گفتن مگه ما مرده باشیم  حرفشون هنوز تموم نشده بود که افسر ناتو داد زد برید خونه هاتون پدر سوخته ها، یه چیزی رفته تو چشم چشمام میخاره چشمامو خاروندم نگاهم که فکوس شد جمعیت انبوه، انبوه نبودن و افسر داشت با بیل مکانیکی دنبالم میکرد، فرار کردم و تو مهمترین فرار زندگیم خمیازه کشیدم

من که حالم خوبه دستامو باز کنید

پرستار دستمو گرفت و گفت امشب برات یه سوپرایز دارم بعد لباس سفیدشو آروم در آورد و با شلاق و لباس چرمی در حالی که چشماش قرمز شده بود فریاد زد نظرت راجع به حزب فمنیسم آلمان شرقی چیه گفتم با اینکه هیچ حزب فمنیستی در جهان وجود نداره و آلمان شرقی سالهاست که ناپدید شده اما خوبه خانوم خوبه به شرافتم قسم بهتر از این نمیشه داد زدم گفتم درود بر حزب فمن آلمان شرقی مرگ بر امپریالیزم مرگ بر بورژوآزی  مرگ بر منافقین و صدام بعد شلاقشو کوبید به زمین و گفت من ازشون متنفرم و تصویر به آهستگی سیاه شد . . .

لای پلکام باز شد سرنگ و دیدم و دوباره بسته، آخ . . .

تخت بغلی یه پیرمرده که نگاه مهربونی داره و بالای تختش نوشته شده دوست عزیزمون به علت تجاوز به کودک سه روزه ایی دچار بیماری هپاتیت شده، به هوش که اومدم داشت از کمپوت هام می دزدید گفتم پدر جان حالم خوب نیست تشنمه اونم در حالی که سرش پائین بود و بادستش داشت یه تیکه سیب از ته قوتی بیرون میکشید گفت به بچه های سومالی فکر کن حالت خوب میشه و  دوباره با لحن آلوده از بغض گفت به بچه های سه روزه سومالی فکر کن عزیزم

گفتم: من حالم بده ولی نمیخوام اینجا باشم

پرستار: همه چی عادیه . . .

مرد ناشناس : تو باید اینجا باشی

پیرمرد : (در حالی که پتو رو میکشید روی پاهام) عزیزم استراحت کن

و افسر ناتو با یه دسته گل از در وارد شد .

(صدای تشویق جمعیت انبوه . . .                  پرانتز باز میمونه

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 22:36  توسط ALIREZA | 
 مرگ رولان بارت کنار خوانندگان راک  یا  ۱۹۶۸

HARRY CALLAHAN - Eleanor and Barbara, Chicago, 1955

عکس : Harry Callahan

( من  اینگونه نوشتم (یعنی شد) شما راحت بخوانید د      د د دد      )

تمااااام  شددسستهااایم   روی ی   کلاوووییییییه هاییت کابب ب بل   کناار ر جاده ی ی ی ی م ن   . . . .

قطع شده وُ ُ ُ ُ  تممممااااااس با شمااااا ممکن اَ ا ا ا ا   نی  س س س  ست

 

 .. .                .          . .      .

مردی ککککککککککککه کودک نیست من در عدم امنیت کاممل به  صرع میبردو

سه بار سنگین  سیاه صرفه کرده ا س س س س س س ست  ت                           ت

دو ب ب ب ب ب      ا  ره ققققططع   شد د     دددددددد

. . . .           .........       ......................

گیجگاه های گیج  گیجگاه های گیج گیجگاه های گیج   گیجگاه های گیج

در حقیقققققققت عدم تعادلت را حفظ کن  و تعادلت را کاملا از از از دست بده

به من نگاه . انگشتهاهایم ککه روی   چرر ربیه سرش سرم  آه سرم 

سرنگ را بیرون بکش  تماث  بر غرار اصت

طو حم کنار بی ا  ا ا 

ا ا ی   ب ب  ر   ا  ی ن               ن                          ک

 .         .        .                      .                                                            .

 

(تو هم توهم ساختار گرایی ی ی را)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 5:9  توسط ALIREZA | 
یا من یا تو

 

                                            عکس:dagata 

یا من اشتباه تو ام یا تو اشتباه منی یا اشتباه منی که اشتباه شده ام  یا  اشتباه کرده ایی که باز من اشتباه شده ام یا از اشتباه تو اشباع شده ام یا اشتباه کرده ام که اشباع شده ام من اشتیاق به اشباع ز اشتباه تو شدنم

 " فلش بک "

صدای زن زوزه یا زور زن زمین زیر زرد و ظهر زمان من و زیاد میشوم ز یاد زنا که زن به زور ضربه ز ازدیاد تن تهی شده تر از توهم تا تفکرات تر تمام این توطئه تیر است بر علیه من . . .

چند ساعت بعد

سرد و ساکت و سیاه سیگار سمت و سوی صورت صبح که سلطنت میکرد سپاه سوال سوای سرم ساک سرمه ایی سوخته مرا و مکث به عکس ایکس ایستاده میکنم نگاه که گاه گریبان گرفته گور در همین نگاه . . .  

                                     (حدود حد حادی نیست برای تخت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 9:15  توسط ALIREZA | 
احساس اجرایی

مردی که سرش را به دیوار سیمانی میکوبید و به سمت سینه اش دهانش باز بود رد خونی روی دیوار گذاشته بود. شبی که هیچ اتفاقی نیفتاد شبی که همه خواب بودند حتی کم کم هم که هوا روشن شد اول پیرمرد و بعد دو کودک شلوار جین پوش با موی شانه کرده و بعد تمامی مردم شهر که هر روز  از کنار آن دیوار باید می گذشتند نیز توجی به رد قهوه ایی روی دیوار نکردند . مهم نبود .                             (ولی مرد سرش درد میکرد)

پیچیدگی در سطح یعنی تماس بی دلیل قطب های تکراری چیزی شبیه ناکازاکی فاجعه ایی یزرگتر که در هیاهوی هیروشیما شنیده نشد .

احساس عدم امنیت در امنیت کامل پوسته درد مدامی که همراه من است .

تفکر من تفکری که تنها تائید شده من است و مانیفست عجیبی دارد که در هر پاراگرافش وازه عدالت است .

تو یا شما نمی فهمید . (واژه یی که دوست دارم به توان زیادی تکرار کنم )

نه اینکه نمی فهمید بلکه من در برابر شما گنگ و لالم . . . 

من دیگر نیست .           "در بین انگشتانم لای دود سیگار بالا رفت "

 

المکعبات

عکس : خودم                    

                                                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 8:8  توسط ALIREZA | 
کودک سرخ

 

  نقاشی اثر : رنه ماگریت                                 

تیک تاک    تیک تاک    تیک تیک   تیک

ما در سکوت کامل روی دود عود با تمام تن تماس بر قرار کردیم و فاجعه رخ داد، اتفاق کودک سرخ . با داس و چکش که روی شانه داشت چونان ضحاک نه،  چون ملکی رانده شده از مرد ، کارگر ساده من کودک سرخ زیر بار سرد خون آبه و شناور لزج بود که ساعت . . .

مادر دستمالی از کنار تخت برداشت و شرحه شرحه کرد شعاع کودک مالیده روی ناف و بین سینه را که قلبش روی پوست ماند چسبیده بین موهای نازک بور و سعادت عجیبی بود که خندیدیم (مکث) و سعادت عجیبی بود که خندیدیم (مکث) و سعادت عجیب . . .

شوخی بی مزه کاغذ و مقوا، انهدام ریه و سوزش معده به انضمام کمری که راست نمی شد در سکوت ساعتی که اشتباه فضای مدرن خواندیم . ز این بعد حساسیت روشن من به چشمهای عسلی طعم تلخی دارد و بر آمدگی پائین گردن نوستالژی فاجعه عجیب است و ما خندیدیم .

 

به هنگامی که نَفَس

کلبۀ شب را برپا می‌کرد

و در جستجوی وزرش‌های خانۀ آسمانی خود

راهی شده بود

 

و به هنگامی که تن،

این تاکستان رگ‌های بریده

خُم‌های سکوت را لبریز کرده بود

و چشم‌ها در نوری بینا

فرو می‌رفتند

 

در آن هنگام که هر کسی در راز خود

تبخیـر می‌‌شد

و هر چیز را تکراری از سر گذشته بود 

تولد

تمام نردبان‌‌های معراج را بر ارگ‌های مرگ

                                            گام‌به‌گام به جانب آسمان می‌خواند

 

در آن هنگامه بود که

فانوس ابر و باد و باران

آتش زمان را روشن کرد

                                                                                                 شعر : نلی زاکس

 

(مطلب عاشقانه ایی بود از من تقدیم به جوهر سیاه لحظه های خنده دار که تنها ۳ نخ سیگارش مزه داد )

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 4:11  توسط ALIREZA | 
 

ما جدا افتاده گانیم

و تنهاییمان تقدیم به آنان که نیستند

 

 

عینکم را بردار

 عکس:خودم      

و تقدیم به داستان دیشب مسعود . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:1  توسط ALIREZA | 

لطفاً بفهمید

من خانه ایی ندارم، فوجی ندارم. من مطرودم. حالا ما داریم در میان اوج بادهای بلند و مهیب می پریم. فراتر از مرز چند صد پایی. دیگر نمی توانم این بدن فرسوده را بالاتر ببرم . . .

 

چرا دشوار ترین کار در جهان این است که پرنده ایی را متقاعد کنی، آزاد است ؟

 

 

تشکر ار بالا

عکس : خودم       

 

کمتر از انتها

عکس: خودم     

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 14:57  توسط ALIREZA | 

آینده در تخم مرغ ها نیست

 

عکس:henri cartier bresson

ماتروشکا قرار نبود چشم هاشو باز کنه . . .

وقتی ماتروشکاها دنیا میان پلکاشون و روی هم فشار میدن ماتروشکاهای کمی هستند که پلکهارو از همدیکه باز می کنند و بقیه شاید فقط یه کم فشار و کم کنند .

قسمت اموات روزنامه پر از اشتباهه . . .

کی میتونه جواب گوی دار و دسته یاغی های بین دستمال کاغذی باشه یا حتی شورشی های غرق تو فاضلاب (مکث زیاد) این ماتروشکاها با سرعت نور دارن کوچیک و کوچیکتر میشن . . .

چرا همه دارن نزول میکنن ؟

چون هر کس که  -----  میاد کوچیکتر و ضعیف تر، عبوس تر و اخمو تر، احمق تر و احمق تر از ماتروشکای بزرگه، ماتروشکا قسمت اموات روزنامه پر از اشتباهه . . .

 قرار نیست کسی این مطلبو بفهمه که نه از روی نفهمی بلکه به دلیل خودم ، فقط برای خودم نوشتم حالا چون هرکی اومد دست خالی بیرون نره در انتها باز به شناخت بزرگان میرسیم . . .

 

هنری کارتیه برسون

یعنی لحظه قطعی که یک لحظه خاص برای ثبت و فقط یک لحظه باز و بسته شدن شاتر بهترین عکس است لحظه بعدی دیگر آن اتفاق نمی افتد و لحظه قبل آن بی ارزش است .

هانری کارتیه برسون در سال ۱۹۰۸ در chanteloupe فرانسه پلکهایش را باز کرد. او علاقه به نقاشی داشت و به مدت دو سال در استودیوپاریس تحصیل کرد.این تجربیات در نقاشی دید او را بخوبی برای ترکیب بندی آماده کرد که به یکی از بزرگترین ابزارهای او در عکاسی تبدیل شد.

در سال ۱۹۳۱ در سن ۲۲ سالگی یکسال را به شکار در غرب آفرقا گذراندو بعد از بیمار شدن به فرانسه بازگشت. در آن زمان بود که در مارسی برای اولین بار عکاسی را بطور جدی کشف کرد. این یک تجربه حیاتی برای او بود.یک دنیای جدید، یک شیوه نو دیدن، یک الهام درونی و غیر قابل پیش بینی از بین کادر باریک منظره یاب دوربین ۳۵ میلیمتری به روی او گشوده شد وتصور وخیال او را به آتش کشید.او خاطر نشان کرده‌است که چگونه در آنزمان خیابان‌ها را زیر پا میگذاشته‌است با یک احساس قوی و آماده برای برانگیخته شدن ومصمم برای به دام انداختن زندگی وسپری کردن زندگی به یک شیوه زنده ونو بدین گونه یکی از نتیجه بخش ترین مشارکت‌ها بین انسان وماشین در تاریخ عکاسی روی داد.او به ادامه دادن کارش با دوربین ۳۵ میلیمتری ادامه داد. سرعت، تحرک پذیری، تعداد زیاد عکس در هر حلقه فیلم و بالاتر از همه کوچک بودن دوربین و جلب توجه نکردن با شخصیت خجالتی و سریع او سازگاری داشت. زمان زیادی نگذشت که او مانند یک راننده حرفه‌ای که با دنده عوض کردن ماشین را تحت اختیار دارد، کنترل دوربین را کامل بدست گرفت و دوربین به وسیله‌ای برای وسعت دید او بدل شد.

زمانی که جنگ جهانی شروع شد، او مدت کوتاهی در ارتش فرانسه خدمت کرد، تا در جنگ اسیر آلمان‌ها شدو بعد از دو تلاش ناموفق از زندان گریخت و تا پایان جنگ به فعالیت‌های زیرزمینی ادامه داد. پس از جنگ وی فعالیت ژورنالیستی اش را با کمک به شکل گیری آژانس عکس مگنوم در سال ۱۹۴۷ ادامه داد.کار با مجله‌های مطرح آنزمان وی را به سفرهای گوناگون در اروپا، آمریکا، چین، روسیه وهند کشاند.

کتاب‌های فراوانی از کارتیه برسون در دهه‌ای ۶۰، ۵۰ چاپ شد که معروف ترین آنها «لحظه قطعی» در سال ۱۹۵۲ بوده‌است.

یک رویداد مهم در کار کارتیه برسون نمایشگاه بزرگی از ۴۰۰ عکس وی بود که در سرتاسر آمریکا به نمایش در آمد.بعنوان یک ژورنالیست کارتیه برسون لزوم منتقل کردن افکار و احساساتی را که از دیده‌هایش بر می‌خواست، احساس می‌کرد. از همین رو عکسهای او بیشتر واقع گرایانه بودتا انتزاعی.وی احترام زیادی برای نظم در عکاسی خبری قائل بود، به این عنوان که هر عکس به تنهایی توانایی بازگو کردن یک داستان را داشته باشد. بینش ژورنالیستی در واقعیتهای نهفته در انسان و رویدادهای پیرامون او، احاطه به اخبار و تاریخ و باور در نقش اجتماعی عکس همه به ماندگاری آثار اوکمک می‌کند.وی می‌گوید: شان و مقام انسان یک سوژه لازم برای هر عکاس خبری است و هر عکسی جدا از اینکه چه اندازه از نظر بصری و تکنیکی درخشان باشد، نمی‌تواند موفق باشد مگر اینکه از عشق و روابط انسانی نشات گرفته باشد و بیانگر انسان در روبرو شدن با سرنوشتش باشد.

تعداد زیادی از پرتره‌های وی از افراد مشهور مانند ویلیام فاکنر با روش راحت و درخشان وی در مواجه شدن با سوژه بدل به تعریف دقیقی از شخصیت سوژه شده‌است. کتاب اول برسون افکارش را بخوبی نمایان می‌سازد.«لحظه قطعی»آنگونه که خود برسون تعریف کرده‌است عبارت است از:

«شناخت لحظه‌ای اهمیت یک رویداد در کسری از ثانیه و همینطور پیدا کردن فرم و ترکیب دقیقی که روح آن رویداد را بنحو مناسب بیان کند.»

بعضی از منتقدان برسون را چیزی فراتر از یک شکارچی لحظات نمی‌دانند.این یک حقیقت است که روش«لحظه قطعی» در دستان عکاس بی هدف به شکار لحظه‌ای تصادفی و بی گزینش نزول پیدا می‌کند. والاترین نکته کار برسون نگرش ژرف به احساسات و ویژگیهای انسان و نشان دادن آن در قاب تصویر است که نمی‌تواند از روی شانس و اقبال بدست آمده باشد و تنها از استعدادی نادر برمیاید.لحظه قطعی و شکار لحظات تنها در این تعریف می‌تواند به سطحی هنری ارتقا یابد.

برسون در کتاب«تحظه قطعی» نوشته‌است:

«در عکاسی کوچکترین چیزها می‌توانند بزرگترین سوژه‌ها باشند، ویژگی‌های کوچک انسان می‌توانند به موضوعی مهم بدل شوند.»

بیشترین بخش عکاسی او مجموعه‌ای از همین ویژگی‌ها و جزئیات انسانی است که تصویررا به جهان پیرامون پیوند می‌دهد. وی در جهانی تکراری زندگی می‌کرد که اتفاق‌های خسته کننده روزمره مانند انعکاس در گودال گل ولای، تصویر با گج کشیده شده بر روی دیوار، هیکل سیاه پوش در مه همگی برای وی انعکاس حقایقی بزرگ و آشنا در ضمیرناخودآگاه بودند.وی شاعری ضدرمانتیک بود که شعر او عکس‌هایش است و زیبایی را در موضوعات «همانطور که هستند» و در واقع گرایی مربوط به همین زمان و مکان کشف کرد.

تمام تصاویر وی با دوربین ۳۵ میلیمتری همراه با لنز ۵۰ میلیمتری و بندرت عدسی تله تهیه شده‌است، وسیله‌ای که در دست تمام عکاسان آماتور یافت می‌شود. وی تمامی عکس‌هایش را با نور موجود می‌گرفت و بندرت از فلاش استفاده می‌کرد. بوسیله بکار گیری بامهارت دوربین عکاسی در ثابت کردن یک لحظه در جریان زمان، برسون برای ما گنجینه‌ای از تصاویر باقی گذاشته‌است.ما از دیدگاه وی می‌توانیم جهان را اندکی بهتر ببینیم و حقیقت و زیبایی را جایی که حدس نمی‌زنیم وجود داشته باشد، بیابیم.

هانری کارتیه برسون در روز دوشنبه ۳ اگوست ۲۰۰۳ در سن ۹۵ سالگی فوت کرد.مطابق وصیت اش وی تنها در حضور خانواده اش به خاک بازگشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 22:55  توسط ALIREZA | 
 دنیای چرب روغنی

                             عکس: Philip Lorca DiCorcia

این دنیا حسابی چرب  میشه با روغنی که میچکه از آدماش، روغن زرد و سیاهی که اون استحکاک قدمیم داره نابود میکنه . . .

ما از همدیگه لیز میخوریم و اگه دست پای گم شدمونو پیدا نکنیم یه تماس بدجور با زمین و بعد دیگه برای بلند شدن بوق اون فرشته مقرب خدا هم کاری از دستش بر نمیاد ، که ما تو روغن خودمون پخش و که ما با این چربی چشمامون قرمز و گوشامون سرخ . . .    چون همه میلولیم و هی دستامون رو پاهای همدیگه و فرار دستا فرار پاها فرار دستا فرار پاها  و این شهوت  بی سرانجام ادامه داره .

او پائین دیگه چشماشونو بستن . . .

یه پیامبر یه پیامبر با یه کتاب یا دو تا چرخ دنده، که میگن ظهور کرده دقیقاَ رو یه تپه  (مکث) با یال و یراق یه پیامبر تک چشم یا اصلاَ پیامبر نه فقط یه چشم شبیه چشم الاغ ، نوشته بود ژورنالیست محبوب مجله روغنی که اعتقادات این نوع از پیامبران هیچ پایه و اساسی ندارد و حکومت تاتونیستی این وطن هیچ گونه پشتیبانی از وی نمیکند و او شدیداَ تنهاست .

چند تا فیلسوف قدیمی با چند تا کتاب گناه دوباره زنده شدن تا چند تا خدمت جدید به بشریت ارئه کنند و دوستی در دایره کناری میگفت با خودش که آنها ماموریت ویژه ایی دارند .

 ما همچنان از هم لیز میخوریم . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 16:9  توسط ALIREZA | 
مرد سرد

 

 

ایستاده بود کنار قاب عکسی که تصویری از کودکیش داشت و خیره نگاه میکرد دود از لای انگشتانش به بالا صعود و چشمانش میسوخت، شب بدی را گذرانده بود درون کله اش هزاران مرد روستایی با دویست سرباز تا دندان مسلح میجنگیدند کسی روحش را به در و دیوار میزد و سینه اش کرخت بود و بسیار خسته از این شب بد یه قاب عکس نگاه میکرد .

چون مسیح به تختش چارمیخ بود و صدای زنگ تلفن آژیر خطر پیام تبریک دیگر را داشت ، ناراحت از این نبود که چرا تبریک میگویند بلکه تمامی دردش این بود مردمی که فرسخها از او دورند به مسخره اش گرفته اند. چرا تماشاچیان سیرک فکر میکنند که دلقکشان احمق ترین است  سوالی که سرباز تا دندان مسلح بود از مرد روستایی زیر سرنیزه با فریاد پرسید و مرد روستایی کم جان خونین گفت : چون در غیر این صورت دیگر نمیخند . . .  

سرش روی  میز بود و گوش تلفن بین شانه و گوشش گیر در حالی که به مطلبی دیگر فکر میکرد و ذهنش از کفتارها و کلاغ ها پر بود

متشکرم  . . .      مرسی . . .   شرمنده می کنید . . .

واژه هایی که دندانش را خرد میکرد و خون جاری بود و به زور، باید گفته میشد.

چون جنینی در خود تنیده بود در گوشه ایی از اتاق و ساعت دیگر از آن لحظه خونین گذشته بود و خوب میدانست که یک سال به مرگ نزدیکتر شده .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:31  توسط ALIREZA | 
تهدید میشود

عکس :dagata   

                                  

جاده با تمام گندمزارهایش زیر پای مردی به همراه سگش، و همچنان ایستاده خداوند همین حوالی که چشمهایش از دود علفهای سوخته میسوزد (تو خدای من باش و با دیگرانت چه کار) آنسوتر نشسته است کودکی که چشمهایش گونه هایش را تهدید میکند و تهدید میشود خورشید عصر به چراغی که روشن میشود بر در خانه ایی روستایی .

رادیو اُجنرال مادر بزرگ به ضبط سونی و مرغ حیاطش به شانۀ تخمهایش تهدید میشود، سیاستمداری به قلمی دزدی به اسلحه و مرد به بوی مردانۀ زنش . . .  

سپید پوشیده و به شهوت چشمهای پدری تهدید میشود .  

در خانه است چشم به چهار چوب در چوبی کودک در آغوش و لذت نگرانیش به سیم کارتی . . .

سیگار به سرطان، درخت به تبر و بغض میکند با چشمهای سبز . . .     افتاد .

من ،

 

و احساس تهدید میشود .

به نگاهی به گلدانی به سلامی به رابطه ایی سرد به نگاهی به واژه ایی به صفحه روزنامه به بوی . . .  و باز به نگاهی . . .     تهدید میشود .

بی بهانه تهدید میشود.                       . . . میشود .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 5:16  توسط ALIREZA | 
Javascripts



 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
<-BlogAbout->
نوشته های پیشین
فروردین 1391
دی 1390
مهر 1390
فروردین 1390
آبان 1389
شهریور 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
تیر 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
آرشيو
آرشیو موضوعی
تئاتر
سینما
فلسفه
موسیقی
ادبیات
افکار آواری
پیوندها
LYRIC
RADIO BLACK METAL
DEATH FETUS
SOKOOTE MAHSA
DARDNEVIS
MOSYBAT
ARIAN METAL
The Association for Protection of Child Labourers
MAHSA ZARRIN
NORTHWORLD
IN THE NAME OF HATE
DIDAR KHORSHID
 

 RSS