صفحه خانگی پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست

Free JavaScripts provided
by AvAr

هیچ بزرگ

عید سال نو˛  شلوغش نکنید



این سکانس پلان هفتاد ساله  قابل خورد کردن نیست ˛ بذار خیالتو راحت کنم جای کات  نداره .  حالا گیرم که فصل عوض شه  نور تغییر کنه یا لوکشین اصلا بذار بازیگر خسته بشه و دیالوگ یادش بره میخواد بره بیرون  یه هوایی به کلش بخوره یه نخ سیگار روشن کنه و با گوشیش یه چند تا از رفیقاش زنگ بزنه  . . .

 (بچه ها یه چایی براش ببرید ˛ نه نه راستی چای خور نیست تا صبحم که کار داریم پس بچه های تدارکات و بفرستین یه قهوه براش بگیرن )

این دوربین روشنه حتی اگه باید بری دوش بگیری این دوربین روشنه حتی اگه میخوای بری دستشویی نهایت لطف سانسوره که میتونه پشت در دستشویی منتظرت باشه تا بیرون بیای و دوباره باهات حرکت کنه .

لانگ شات سخت لانگ شات درد سر :

همه تو کادرن حتی بچه های خدمات همه چیز تو کادره حتی کیس دوربین و تجهیزات صدا بردار و البته که این خودش سبک خاصیه جشنواره پسند و جایزه بگیر داورا خوششون میاد از این ادا اطوارا .

چیزی که اذیت میکنه اینه که کار موسیقی نداره موسیقی به حس کار یه مقدار کمک میکنه اما این فیلم باید به همون مقدار بی حس بمونه برای همین باید آمبیانس و جدی تر گرفت .

      

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 20:51  توسط ALIREZA | 
من دوست پسر همسرتون هستم

الو بفرمائید  مرسی . . .

آخرش نمیدونی باید تشکر کنی یا گوشیو فقط قطع کنی یا اصلاَ در طول مکالمه حرفی بزنی یا نه شاید فقط کافیه یه کم صدای خش خش تلفنو در بیاری تا بفهمه که هنوز پشت خطی . . . 

زنگ تلفن مثل ناقوص کلیسا تو دلمو خالی میکنه انقدر خالی که حتی احساس گرسنگی میکنم و این مرد هر روز به من زنگ میزنه من از اون بدم میاد و اون از من و این منو بیشتر گرسنه میکنه اما با تمام این نفرت هر دو سعی میکنیم با هم کاملاً محترمانه صحبت کنیم .

تو یه چیزی برای نهار سفارش بده من میخوام یه دوش بگیرم و من یه چیزی برای نهار سفارش میدم تا اون یه دوش بگیره.

اون الان تو حموم داره رد خونو از تنش پاک میکنه و من دارم دنبال لباس زیرم میگردم که غذا رو از جلوی در تحویل بگیرم هر دو تامون در و باز میکنیم اون از حموم میاد بیرون و من در ورودی آپارتمانو نیمه باز میکنم تا پسری که پیتزا هارو آورده اونو با حوله نبینه . . .

چشماش ریز تر شده و رنگ موهاش دیگه طلایی نیست حس میکنم قدش بلند تر شده و دستاش کشیده تر اون دوباره چهرش تغییر کرده و این سومین باریه که تو این هفته تغییر میکنه حسابی غذا خوردم و بعدش میرم کنار پنجره سیگار میکشم و میتونم قسم بخورم که تا قبل از این هیچ وقت سیگار نکشیده بودم اما طوری دارم سیگار میکشم که انگار سالهاست سیگاریم و الان طبق عادت چندین سالم بعد از نهار سیگار روشن کردم .

داریم با هم حرف میزنیم اون با موهاش بازی میکنه و منم بلند بلند میخندم اما دقیقاً متوجه نمیشم چی داریم میگیم فقط بین این سر و صدای عجیب چند تا واژه عربی و فرانسوی میشنوم که البته فکر میکنم ربطی هم به  ندارن بعد از چند دقیقه من دارم تخت و مرتب میکنم که دراز بکشیم و اونم داره قهوه درست میکنه یادم می افته که اون از بوی قهوه بدش می اومد و منم از خودش جد و آبادش  ولی این واژه ها خیلی دوره انگار این بوی قهوه و مرتب کردن تخت خیلی تو زمان گذشته اتفاق افتاده حس میکنم غیر از ما چند نفر دیگه تو خونه هستن و همشون شباهت های رفتاری کمی به ما دارن من مدام سرفه میکنم و اون مدام سکسکه . . .

(زنگ تلفن)

همه چی برمیگرده سر جاش اون دوباره رنگ موهاش طلایی و قدش کوتاه تر روی صندلی کنار تلفن نشسته و داره اشک میریزه من تو دلم خالی میشه . . .

الو بفرمائید . . .

ما تو این وضعیت گیر کردیم و تلفن تنها راه نجات ماست میشه لطف کنید و به وزارت کشور اطلاع بدید شاید بشه برای این وضعیت ازشون کمک بگیریم

صدای پشت گوشی مودبانه ازم میپرسه شما ؟

من

دوست پسر همسرتون هستم


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 3:18  توسط ALIREZA | 
قتل با بستی

blood, body, hands, photography

اون بچمونو انداخت منم دندونم درد میکنه با هم تو سرما تا خونه قدم زدیم چون وقتی اون مطب دکتر بود من تو کافه پائین یه بستنی خوردم همونجا سوئیچ  و جا گذاشته بودم وقتی کارش تموم شد اومدیم پائین و جیبامو گشتم سرمو برگردوندم دیدم کافه بستست . راه زیادی نبود اما خونه که رسیدیم خونریزی کرد رفتم یه مسکن خوردم و با حوله پاهاشو تمیز کردم, تلوزیون روشن کردم و نشستم روبروی تلوزیون صداش و قطع کردم و به انعکاس نورهای رنگیش روی کف سیاه زمین خیره شدم و از قطع ارتباط حسی بین چشمام  و مغزم لذت میبردم از اینکه نمیتونم جهت نگاهمو تغییر بدم و از اینکه فقط نگاه میکنم و به چیزی غیر از نگاهم فکر میکنم.

صدای درد کشیدنشو از توی اتاق بچه میشنیدم اما دلم نمیخواست به زور جهت نگاهمو عوض کنم من از گیج بودن داشتم لذت میبردم یک هفته میشد که با هم حرف نزده بودیم و فقط من صدای گریه اون و اون صدای فریاد من از درد فکم و شنیده بود.

گرسنم شده بود ناچار از جام بلند شدم و رفتم سمت پنجره آشپزخونه که ببینم کافه اون سمت بلوار هنوز بازه که دیدم چراغش روشنه از خونه زدم بیرون و در بستم با دستم دنبال کلید چراغ راه پله میگشتم چراغ که روشن شد صدای بلندش از خونه شنیدم که داد زد حیوون . . .

از بلوار که رد میشدم با خودم فکر کردم که من حیوون نیستم از در کافه که رفتم تو  زیر لب به صاحب کافه گفتم همه چی تغصیر خودش بود یه زمان خیلی دوستش داشتم  یه بستنی وانیل با سس کارامل لطفاً . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 2:37  توسط ALIREZA | 
بزرگترین جنایات بشری در معصومیت کامل اتفاق می افته

 

هنوز دارن از بمب اتمی استفاده میکنند سه روز پیش بود توی تاکسی داشتم با گوشیم شماره میگرفتم و فکر میکردم به شعارها و کلیشه ها که راننده تاکسی سر پیچ فریاد کشید دختر بچه و _________________ _ _   _

 زمان از دست رفت رگهای بدنم متورم شد و گوشهام داغ شدند منفجر شد دقیقاً توی سرم  و صدایی شبیه زمانی که تلویزیون برنامه ایی پخش نمیکنه انگار که یه خواننده زن سوپرانو یه جیغ ممتد بکشه فضارو پر کرد ٫ من برای چند لحظه به هبچ چیزی فکر نمیکردم و توی این جیغ ممتد احساس کردم پوست سرم گزگز میکنه و انگار خواب رفته از آینه آفتابگیر دیدم که از سوراخهایی که موهام برای خارج شدن از پوست سرم ایجاد کرده بودند دود بود که خارج میشد دود شبیه یک قارچ روی سرم شکل گرفت و من پلک نمیزدم . . .

از گوشه چشمم به راننده نگاه کردم کار خودشو میکرد و متوجه من نبود و من در حال بدی بودم . . .

در خودم بیهوش شدم و وقتی چشم باز کردم داشتم به تلفن بد و بیراه میگفتم انگار که همون  لحظه گوشیو قطع کرده بودم قدم میزدم و هنوز روی سرم اون دود قارچی شکل حضور داشت

امروز حدود سه روز از انفجار هسته ایی میگذره ٫ از توی سرم جنازه های سوخته خارج میشن اونم با موسیقی متن سمفونیک و کاملاً سیاه و سفید من خودم و میبینم که بدنم میخاره و نور مهتابی اذیتم میکنه . . .  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 18:32  توسط ALIREZA | 

 

نمایشنامه مونولوگ

دوست عزیزم زمان ممتده و هیچ سکته ایی در هیچ روزنه ایش پیدا نمیکنی

 

( صحنه بزرگ بسیار بزرگ بسیار بسیار بزرگ  انقدر بزرگ که در هیچ سالن آمفی تئاتری حتی یک سالن سفارشی هم جایی برای اجرای این نمایش نباشد تمام زمین صحنه باید سرامیک سفید درجه دو باشد صحنه شاید اتاق من . )

نور می آید و صدای دست زدن جمعیتی که به دلیل دور بودن از صحنه نمی بینمشان به گوش می رسد  مردی با کت و شلوار سفید  در وسط صحنه ایستاده است و از چشمهایش که به زمین خیره شده است و سکوتش می توان فهمید که دیالوگش را فراموش کرده است ( سکوت طولانی ) صدای تک سرفه یک تماشاچی به گوش می رسد و بعد گلویش را صاف میکند مرد آرام سرش را بر میگرداند و به پشت صحنه از زیر چشم نگاه میکند اما تا جایی که چشمش می رود چیزی نمی بیند

( نمای مدیوم بازیگر )

بازیگر : فکر میکنم  دیالوگ و فراموش کردم

( نمای کلوز آپ کارگردان )

کارگردان : (مردی مسن که صورتش پر از چین و چروک است آنقدر پر چین که نمیتوان تصور کرد ) (سکوت می کند)

( نمای مدیوم بازیگر )

بازیگر : (در سرش درد می پیچد)

( نمای کلوز آپ کارگردان )

کارگردان : (مردی مسن که صورتش پر از چین و چروک است آنقدر پر چین که  دیگر میتوان تصور کرد )  خب ازشون عذر خواهی کن

( نمای مدیوم بازیگر )

بازیگر : از کیا ؟

( نمای کلوز آپ کارگردان )

کارگردان : از تماشاچی ها

( نمای مدیوم بازیگر )

 بازیگر : (سکوت

فاب را خالی میکند و میرود که از تماشاچی ها عذر خواهی کند  . . .

 

(در صورت اجرا باید نمای کلوز آپ و مدیوم دیده شود)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 3:22  توسط ALIREZA | 
 

حالم که بد میشه حرفای بی ربط میزنم دستام عصبی بالا پائین میشن و میخندم و میخندن آدما بهم, میخوام بگم, بگم که بهم نخندین من مریضم, ولی خودمم دارم میخندم . . .

دیروز صبح که بیدار شدم دست چپم خواب رفته بود و روی کتفم جای ملافه مونده بود یه احساس لوس بهم دست داد که زنگ بزنم به مادرم ازش بپرسم اگه دست چپ آدم خواب بره یعنی چی گوشی و برداشتم شمارشو گرفتم تلفن و برداشت

- الو  

- الو سلام مامان

- الو . . .

- سلام مامان منم پسرت

 - . . . (گوشیو گذاشت)  

حس بدی بهم دست داد که اصلاً چرا زنگ زدم که بخواد گوشیو قطع کنه شاید صدامو نشنیده بود اما اصلا نمیخواستم این فکر و بکنم که صدامو نشنیده میخواستم بهونه بگیرم درست مثل بچه ها شده بودم بغل میخواستم بغل یه زن حالم خیلی بد بود یه لحظه به خودم گفتم لباسامو بپوشم با قطار برم شهری که قبلاً زندگی میکردم  زن صاحبخونه آدم مهربونی بود و هر وقت که منو می دید دست میکشید روی سرم و منو پسرم صدا میکرد میتونم برم اونجا و با این بهونه که سالهاست ندیدمش بغلش کنم احتمالا توی همون چند لخظه احساس خوبی بهم دست میداد و اونم حتما از این کار خوشش میومد ولی تا اونجا حدود 8 ساعت راه بود اگه در طول این سفر این احساسم و از دست میدادم چی ؟  اونوقت میشد 16 ساعت بیهوده روی صندلی صفت قطار نشستن و پول بلیط و بعدش مطمئناَ خودمو سرزنش میکردم, از تصمیمم منصرف شدم گفتم برم دستشویی بعضی وقتا اینجوریم البته ببخشیدا ولی خوب چون امتحان کردم نتیجه گرفتم میگم وقتی احساس های عجیب دارم میرم دستشویی, بعد که میام بیرون حالم عوض میشه حالت عادی تری پیدا میکنم .

از دستشوئی که اومدم بیرون احساسم قوی تر شده بود و سرم داغ شده بود دلم میخواست بزنم بیرون و اولین زنی و که دیدم بغلش کنم آره فکر خوبی بود توی چند لحظه کتمو روی لباس خوابم پوشیدم و از در زدم بیرون پله هارو سریع رفتم پائین چند تا پله که مونده بود که به در آپارتمان برسم مرد همسایه درو هل داد و در حالی که دست دختر بچه ش و به زور میکشید چند تا با دست دیگش زد تو سر دختر من نا خود آگاه برگشتم بالا توی پله ها پام سر خرد اما خودمو جمع و جور کردم ولی سر و صدا زیادی راه افتاد بالاخره رسیدم توی آپارتمان و درو بستم , نفس نفس میزدم و میدونستم که صورتمم قرمز شده نفسم که جا اومد تازه فکر کردم که چرا برگشتم گفتم شاید به خاطر وضع لباسام خجالت کشیدم بعد گفتم که نه اگه قرار بود خجالت بکشم که با این لباسا نمیرفتم من ترسیده بودم ترسیده بودم که با بغل کردن یه زن منم کتک بخورم آه خدای من چه ترس فوق العاده ایی آره ممکن بود به خاطر بغل کردن یه زن کتک بخورم .

حواسم نبود اما داشتم کلافه تو خونه قدم میزدم گفتم بزنم از خونه بیرون اما کجا برم هر لحظه ممکن بود توی خیابون یه کارعجیب بکنم بلند تو خونه داد زدم خوب خوب خوب میرم سینما میرم تئاتر خوب میرم یه نمایش کمدی اونجوری میشینم رو یه صندلی و حواسم بیشتر به خودمه احتمالا توی نمایش با یه زن که کنارم میشینه ارتباط برقرار میکنم یا شاید بتونم دستمو روی دسته صندلی قرار بدم اونوقت توی لحظه ایی که داره میخنده حواسش نباشه و دستشو روی دستم بذاره , لباسامو روی لباس خوابم پوشیدم و به خودم عطر زدم از در زدم بیرون چند تاخیابونو باید پیاده میرفتم تا به خیابونی برسم که همیشه چند تا نمایش کمدی برای اجرا هست , من کاملاَ آگاهانه نمایش کمدی و برای انجام کارم انتخاب کردم به این دلیل چون آدمهاییکه به اینجور نمایش ها میان آدمهای زیاد جدی نیستن یه تعداد آدمهایی که خوب تازه از نظر مالی یه ذره وضعشون بهتر شده و فکر میکنن برای شخصیتشون خوبه که فردا توی مهمونی فامیلی در حالی که دارن نقدهای احمقانه مذهبی میکنن وسط حرفا به این نکته اشاره کنن که اتفاقاً دیشب توی سالن نمایش اتفاق جالبی افتاد , اصولاَ این آدمها حوصله دیدن تئاتر های جدی و ندارن من خودم تئاتر و بیشتر از سینما دوست دارم البته باید بگم که خیلی وقتها هم از خیلی تئاترها سر در نمیارم و از این احساس که آدم متفکری باشم خوشم میاد دیگه رسیده بودم توی خیابون نمایشهای کمدی خیابون داشت کم کم شلوغ میشد . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 0:27  توسط ALIREZA | 
 کاملا واقعی

رو تختم دارم تو استخر خفه میشم که بدنم خشک میشه و کسی هلم داد پائین تو راه که احساس خودمونی بودن با یه ناشناس کردم برخود یه مشت و با موژه هام حس کردم و نگاهم به اطراف تغییر کرد وهمه حرکت ها رو آهسته دیدم

من که حالم خوبه چرا تو بیمارستانم

سیگار افتاد از دستم زمین پاهای جدیدمو دیدم تعجب که کردم یه مرد در گوشم  فریاد کشید داره از گوشت خون میچکه  که هوا سرد شد و تو کافه یه گروه لزبین سمت هم چاقو کشیدن من از ترس صدام قطع شد و وقتی وصل شد داشتم تو یه چاله برای جمعیت انبوهی به زبون فرانسوی از فقدان واژه در زبان مایایی صحبت میکردم  که یه افسر ناتو از بالای چاله فریاد کشید بگیرمت  . . .  . . . میکنم و بعد جمعیت انبوه از جیباشون چاقو های میوه خوری در آوردن و محکم گفتن مگه ما مرده باشیم  حرفشون هنوز تموم نشده بود که افسر ناتو داد زد برید خونه هاتون پدر سوخته ها، یه چیزی رفته تو چشم چشمام میخاره چشمامو خاروندم نگاهم که فکوس شد جمعیت انبوه، انبوه نبودن و افسر داشت با بیل مکانیکی دنبالم میکرد، فرار کردم و تو مهمترین فرار زندگیم خمیازه کشیدم

من که حالم خوبه دستامو باز کنید

پرستار دستمو گرفت و گفت امشب برات یه سوپرایز دارم بعد لباس سفیدشو آروم در آورد و با شلاق و لباس چرمی در حالی که چشماش قرمز شده بود فریاد زد نظرت راجع به حزب فمنیسم آلمان شرقی چیه گفتم با اینکه هیچ حزب فمنیستی در جهان وجود نداره و آلمان شرقی سالهاست که ناپدید شده اما خوبه خانوم خوبه به شرافتم قسم بهتر از این نمیشه داد زدم گفتم درود بر حزب فمن آلمان شرقی مرگ بر امپریالیزم مرگ بر بورژوآزی  مرگ بر منافقین و صدام بعد شلاقشو کوبید به زمین و گفت من ازشون متنفرم و تصویر به آهستگی سیاه شد . . .

لای پلکام باز شد سرنگ و دیدم و دوباره بسته، آخ . . .

تخت بغلی یه پیرمرده که نگاه مهربونی داره و بالای تختش نوشته شده دوست عزیزمون به علت تجاوز به کودک سه روزه ایی دچار بیماری هپاتیت شده، به هوش که اومدم داشت از کمپوت هام می دزدید گفتم پدر جان حالم خوب نیست تشنمه اونم در حالی که سرش پائین بود و بادستش داشت یه تیکه سیب از ته قوتی بیرون میکشید گفت به بچه های سومالی فکر کن حالت خوب میشه و  دوباره با لحن آلوده از بغض گفت به بچه های سه روزه سومالی فکر کن عزیزم

گفتم: من حالم بده ولی نمیخوام اینجا باشم

پرستار: همه چی عادیه . . .

مرد ناشناس : تو باید اینجا باشی

پیرمرد : (در حالی که پتو رو میکشید روی پاهام) عزیزم استراحت کن

و افسر ناتو با یه دسته گل از در وارد شد .

(صدای تشویق جمعیت انبوه . . .                  پرانتز باز میمونه

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 22:36  توسط ALIREZA | 
 مرگ رولان بارت کنار خوانندگان راک  یا  ۱۹۶۸

HARRY CALLAHAN - Eleanor and Barbara, Chicago, 1955

عکس : Harry Callahan

( من  اینگونه نوشتم (یعنی شد) شما راحت بخوانید د      د د دد      )

تمااااام  شددسستهااایم   روی ی   کلاوووییییییه هاییت کابب ب بل   کناار ر جاده ی ی ی ی م ن   . . . .

قطع شده وُ ُ ُ ُ  تممممااااااس با شمااااا ممکن اَ ا ا ا ا   نی  س س س  ست

 

 .. .                .          . .      .

مردی ککککککککککککه کودک نیست من در عدم امنیت کاممل به  صرع میبردو

سه بار سنگین  سیاه صرفه کرده ا س س س س س س ست  ت                           ت

دو ب ب ب ب ب      ا  ره ققققططع   شد د     دددددددد

. . . .           .........       ......................

گیجگاه های گیج  گیجگاه های گیج گیجگاه های گیج   گیجگاه های گیج

در حقیقققققققت عدم تعادلت را حفظ کن  و تعادلت را کاملا از از از دست بده

به من نگاه . انگشتهاهایم ککه روی   چرر ربیه سرش سرم  آه سرم 

سرنگ را بیرون بکش  تماث  بر غرار اصت

طو حم کنار بی ا  ا ا 

ا ا ی   ب ب  ر   ا  ی ن               ن                          ک

 .         .        .                      .                                                            .

 

(تو هم توهم ساختار گرایی ی ی را)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 5:9  توسط ALIREZA | 
یا من یا تو

 

                                            عکس:dagata 

یا من اشتباه تو ام یا تو اشتباه منی یا اشتباه منی که اشتباه شده ام  یا  اشتباه کرده ایی که باز من اشتباه شده ام یا از اشتباه تو اشباع شده ام یا اشتباه کرده ام که اشباع شده ام من اشتیاق به اشباع ز اشتباه تو شدنم

 " فلش بک "

صدای زن زوزه یا زور زن زمین زیر زرد و ظهر زمان من و زیاد میشوم ز یاد زنا که زن به زور ضربه ز ازدیاد تن تهی شده تر از توهم تا تفکرات تر تمام این توطئه تیر است بر علیه من . . .

چند ساعت بعد

سرد و ساکت و سیاه سیگار سمت و سوی صورت صبح که سلطنت میکرد سپاه سوال سوای سرم ساک سرمه ایی سوخته مرا و مکث به عکس ایکس ایستاده میکنم نگاه که گاه گریبان گرفته گور در همین نگاه . . .  

                                     (حدود حد حادی نیست برای تخت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 9:15  توسط ALIREZA | 
احساس اجرایی

مردی که سرش را به دیوار سیمانی میکوبید و به سمت سینه اش دهانش باز بود رد خونی روی دیوار گذاشته بود. شبی که هیچ اتفاقی نیفتاد شبی که همه خواب بودند حتی کم کم هم که هوا روشن شد اول پیرمرد و بعد دو کودک شلوار جین پوش با موی شانه کرده و بعد تمامی مردم شهر که هر روز  از کنار آن دیوار باید می گذشتند نیز توجی به رد قهوه ایی روی دیوار نکردند . مهم نبود .                             (ولی مرد سرش درد میکرد)

پیچیدگی در سطح یعنی تماس بی دلیل قطب های تکراری چیزی شبیه ناکازاکی فاجعه ایی یزرگتر که در هیاهوی هیروشیما شنیده نشد .

احساس عدم امنیت در امنیت کامل پوسته درد مدامی که همراه من است .

تفکر من تفکری که تنها تائید شده من است و مانیفست عجیبی دارد که در هر پاراگرافش وازه عدالت است .

تو یا شما نمی فهمید . (واژه یی که دوست دارم به توان زیادی تکرار کنم )

نه اینکه نمی فهمید بلکه من در برابر شما گنگ و لالم . . . 

من دیگر نیست .           "در بین انگشتانم لای دود سیگار بالا رفت "

 

المکعبات

عکس : خودم                    

                                                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 8:8  توسط ALIREZA | 
کودک سرخ

 

  نقاشی اثر : رنه ماگریت                                 

تیک تاک    تیک تاک    تیک تیک   تیک

ما در سکوت کامل روی دود عود با تمام تن تماس بر قرار کردیم و فاجعه رخ داد، اتفاق کودک سرخ . با داس و چکش که روی شانه داشت چونان ضحاک نه،  چون ملکی رانده شده از مرد ، کارگر ساده من کودک سرخ زیر بار سرد خون آبه و شناور لزج بود که ساعت . . .

مادر دستمالی از کنار تخت برداشت و شرحه شرحه کرد شعاع کودک مالیده روی ناف و بین سینه را که قلبش روی پوست ماند چسبیده بین موهای نازک بور و سعادت عجیبی بود که خندیدیم (مکث) و سعادت عجیبی بود که خندیدیم (مکث) و سعادت عجیب . . .

شوخی بی مزه کاغذ و مقوا، انهدام ریه و سوزش معده به انضمام کمری که راست نمی شد در سکوت ساعتی که اشتباه فضای مدرن خواندیم . ز این بعد حساسیت روشن من به چشمهای عسلی طعم تلخی دارد و بر آمدگی پائین گردن نوستالژی فاجعه عجیب است و ما خندیدیم .

 

به هنگامی که نَفَس

کلبۀ شب را برپا می‌کرد

و در جستجوی وزرش‌های خانۀ آسمانی خود

راهی شده بود

 

و به هنگامی که تن،

این تاکستان رگ‌های بریده

خُم‌های سکوت را لبریز کرده بود

و چشم‌ها در نوری بینا

فرو می‌رفتند

 

در آن هنگام که هر کسی در راز خود

تبخیـر می‌‌شد

و هر چیز را تکراری از سر گذشته بود 

تولد

تمام نردبان‌‌های معراج را بر ارگ‌های مرگ

                                            گام‌به‌گام به جانب آسمان می‌خواند

 

در آن هنگامه بود که

فانوس ابر و باد و باران

آتش زمان را روشن کرد

                                                                                                 شعر : نلی زاکس

 

(مطلب عاشقانه ایی بود از من تقدیم به جوهر سیاه لحظه های خنده دار که تنها ۳ نخ سیگارش مزه داد )

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 4:11  توسط ALIREZA | 
 

ما جدا افتاده گانیم

و تنهاییمان تقدیم به آنان که نیستند

 

 

عینکم را بردار

 عکس:خودم      

و تقدیم به داستان دیشب مسعود . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:1  توسط ALIREZA | 

لطفاً بفهمید

من خانه ایی ندارم، فوجی ندارم. من مطرودم. حالا ما داریم در میان اوج بادهای بلند و مهیب می پریم. فراتر از مرز چند صد پایی. دیگر نمی توانم این بدن فرسوده را بالاتر ببرم . . .

 

چرا دشوار ترین کار در جهان این است که پرنده ایی را متقاعد کنی، آزاد است ؟

 

 

تشکر ار بالا

عکس : خودم       

 

کمتر از انتها

عکس: خودم     

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 14:57  توسط ALIREZA | 
Javascripts



 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
<-BlogAbout->
نوشته های پیشین
اسفند 1392
تیر 1392
فروردین 1392
مرداد 1391
فروردین 1391
دی 1390
مهر 1390
فروردین 1390
آبان 1389
شهریور 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
تیر 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
آرشيو
آرشیو موضوعی
تئاتر
سینما
فلسفه
موسیقی
ادبیات
افکار آواری
پیوندها
LYRIC
RADIO BLACK METAL
DEATH FETUS
SOKOOTE MAHSA
DARDNEVIS
MOSYBAT
ARIAN METAL
The Association for Protection of Child Labourers
MAHSA ZARRIN
NORTHWORLD
IN THE NAME OF HATE
DIDAR KHORSHID
 

 RSS